تبليغاتX
دست خط ورق 53 ام

دست خط ورق 53 ام

...لوده ای روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد...

صاحبخانه کمی پشت در منتظر می شود. و کمی دیگر زنگ می زند... دم در می روم و تمام اثاثیه را، جای او به بیرون پرت می کنم! هاج و واج ،مرا نگاه می کند و خشمی را، که نثار صندلی ها و فرنیچر های قدیمی می کنم! تابلو ها را یک به یک بر سر هم می ریزم...

همین طور در چهارچوب در ایستاده است و انگار می کند، حقیقتن فکری دارم که اینطور می کنم . و من ادامه می دهم به تخت و بالشت و لحاف ها  می رسم تمام را،تیکه تیکه می کنم و پنبه های زده شان مثله روده ازشان زده بیرون ،وقتی توی راه پله پرتشان کرده ام. لیوان و بشقاب ها را یک به یک روی سر هم می شکنم...  به پذیرایی می روم.تلویزیون فلت عزیزم را که تازه خریده بودم و صاحبخانه حسرتش را داشت، روشن می کنم و گذاشتم ،یک مزخرف گوی دیگر توی قابش پیدا شود. حرف ازدواج دختری با خارجی تبار بود و دخترک بی هیچ ابایی هر چه داشت، با صداقت و خنده های بریده بریده برای روانپزشک بی کار برنامه ی تلویزیونی تعریف می کرد. بی آنکه نگران سوختنش باشم، چنان از دیوار کندمش که خودش قطع شد و آوردمش  بیرون، همین طور که صاحبخانه نگاه نگاهم می کرد[ و احتمالن در دل فحش می داد] ، تلویزیون عزیزم را روی تخته پاره های تختم خورد کردم!

مانده بود، گلدان هایی که خیلی دوستشان داشت و موقع رفتنش سفارش آب دادنشان را کرده بود! گذاشتمشان توی ظرفشویی و شیر آب را رویشان باز کردم تا هر چه دلشان می خواهد آب بخورند، برای روزهای بعدیشان هم آبشان را بخورند.تا بداند من همیشه آدم مسئولیت پذیری بودم و هیچ گاه، هیچ وقت از بار فرمایشاتش شانه خالی نکردم. از میز وسط رفتم بالا لوستر را باز کردم و از پنجره انداختمش بیرون[شاید امیدوار بودم بر سر کسی فرود نیاید]. میز را هل دادم و کشان کشان به راه پله رساندم و از آن بالا سرش دادم پایین...!برگشتم در اتاقم ،باید مطمئن می شدم چیزی نمانده. چمدانم را برداشتم و گذاشتم دم در، به آشپزخانه برگشتم و شیر آب را بستم و گلدان ها را، همگیشان را از دالان وسط پله ول کردم پایین.

 بسته ای را از روی چمدانم برداشتم. و به همراه چک آخردن حقوقم به صاحبخانه دادم و در را پشت سرم بستم. کلید را درون پاکت گذاشتم و رویش نوشتم "برای او"

برای اثبات رفتنم ،نیازی به هیچ کار دیگری نبود.



نتونستم هیچ اسمی براش بذارم، اگه شما ایده ای دارید. ممنون می شم کمکم کنین!

تو این نوشته دنبال هیچی نمی شه گشت، نه از من و نه از هیچ چیز دیگه ای،بی ربطه بی ربطه... فقط دیشب دیروقت، خواستم بنویسمش. اینجوری×


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:22  دست خط ژوکر   | 

بیاییم و من  دزد می شوم و تو پلیس. تو می دوی و من رو می گیری و جایزه اش دوباره تو پلیس می شوی و من دزد.

بیاییم که تو آدم خوب داستان شو و من آدم بد. بعد تو قهرمان شو و بعد ستاره شو و بعد همه بیایند و با تو عکس بگیرند و به تو جایزه ی بهترین ها را بدهند  و به تو افتخار کنند. تو پولدار شوی و دورو برت پر از آدم های رنگارنگ شود و تو مشهور شوی و محبوب و یک خوب واقعی ... و بیاییم من یک بد شوم و ذلت بپذیرم و بدترین کارها را بکنم و بعد کم کم طرد شوم و هیچ کس حاضر نشود به من نزدیک شود و بعد حالم از تو و خوبیت به هم بخورد و بیایم و به این زندگیه خوبت حسودیم شود و دیگر نخواهم سر به تنت باشد و کاری کنم که سر به نیست شوی و همش نفرینت کنم و یک جایی پیدایت کنم و خرخره ات را بجوم و بدترین شوم و همه مرا بد بدانند و از من متنفر شوند یک بد واقعی .

بیاییم من و تو بازی کنیم، بیاییم من و تو این نقش ها را بازی کنیم...      

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:37  دست خط ژوکر   | 

چراغ قرمز ها برای چه کسی سبز می شوند؟!

- برای آنکه، برایشان صبر می کند.

- یا برای کسی که از آنها عبور می کند؟!


براستی چراغ قرمزها برای چه کسی سبز ترند؟!؟!؟


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:53  دست خط ژوکر   | 

دیوارهای این جا ، سنگی تر از آنند که تن من بتواند؛ از آن ها عبور کند!

تا فقط ببینم ، جایی پشت آن ها تو ایستاده ای.

                                           تو ایستاده ای؟!


تو آنسوی دیوارها باید ایستاده باشی؟!! اما، نمی بینی نقش هایی از من را بر تن دیوارها،  که هنوز در انتظار دیده شدن اند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:34  دست خط ژوکر   | 

پارت وان

یادت بود! انتظارش را نداشتم که یادت بماند. پارسال این موقع ها یا کمی زودتر بود که اولین بار به تو زنگ زدم

"برام یه فال حافظ بگیر"... یادت هست در اون احوال؟؟!! حتا نمی شناختمت اما حتا بهتر از من یادت هست  که شعرش چه بوده.

امشب دلم تنگ شد، برایت که  همین موقع ها و دوباره بعد از این یک سال، این بار نه به غریبه زنگ بزنم

"برام یه فال حافظ بگیر" ... و به قول تو عجب شانسی دارم که هر جا هستی حافظ پیدا می شود.

شراب خانگیم بس می مغانه بیار

حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع


خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید

که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع


ببین که رقص کنان می رود به ناله ی چنگ

کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع


به عاشقان نظری کن بشکر این نعمت

که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع


به فیض جرعه ی جام تو تشنه ایم ولی

نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع


پارت تو

امروز می شود که  دلت هم می گیرد، اما سرخوشانه! بعد حس می کنی چقدر آدمی را که دلیل این می شود را دوست داری... برای هیچ، برای بی ربط اما دوستش داری.به فکر می روی و می روی و اصلن بیرون نمی آیی، برای حسی از او که نمی شناسی اش اما دل تو می گیرد!

می شود که یادت بیاید به غزلی

" زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست

من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم"

***

"ای در میان جانم و جان از تو بی خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر"

"جویندگان گوهر دریای حسن تو

در وادی یقین و گمان از تو بی خبر"

***

ات ده اند

کسی می گفت اساسن دوست داشتن و عاشقی پیشه کردن و وصالش در نهایت چیز ه بدی ست به غایت چرا که بت این عشق بنا به نا کاملی ما آدمیان بعد از وصال می شکند و این دیگر آن عشق نمی شود که نمی شود. چرا که بتش معیوب است به عیوب ذاتی آدمیان

و آنجایش جالب می شود که من می بینم، تمام دوست داشتنم در تضادهایم خلاصه می شود و دقیقن همانجا که نه یقینی هست و نه تفاهمی دوست می دارم. این تضاد ها را که آنتی بت من را می سازد اینقدر زمینی دوست دارم که اصلن حاظر نیستم از این آدمی بتی بسازم و ستایشش کنم که تمام دوست داشتنش را مدیون ناکاملی هایشم.

" می خور که عاشقی نه بکسب است و اختیار

این موهبست رسید ز میراث فطرتم "



1. گره ای که با دست می شه وا کرد با دندون وا نمی کنن

*ای لجم می گیره که احساس می کنم، فقط احساس می کنم که چیزهایی رو می دونم و غصه می خورم اگه ناراحتی شو تهش ببینم ... اما چه می شه کرد این ضوابط اخلاقی رو که انگار باید دهان آدم را مهر و موم کرد و حتا اگر بدونی و حتا اگر از تو بپرسند ! ای داد و بیداد، ای داد و بیداد

2.می گن تفاهم توی زندگی مثه گره ای می مونه که دو سر طناب رو به هم نزدیک می کنه؟؟!؟!؟

** می دونی آدما اساسن دو دسته اند: دسته ی اول آنهایی که بدواً بهره ی کمی از شعور بردند و بعضا کلن بهره ای نبردند. و دسته ی دوم که اساسن اصلن مهم هم نیست چون باید بگم تو، توی دسته ی اول می گنجی و بس. بی هیچ تبصره!

3. احتمالن گره ی طناب دار آخرین گره ای باشه که توی زندگیت می افته.

***"ای بخت سرکش تنگش ببر کش

      گه جام زرکش گه لعل دلخواه"

   

       " آیین تقوی ما نیز دانیم

        لیکن چه چاره با بخت گمراه"

     





+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:45  دست خط ژوکر   | 

سر میزی در فضای بیرونی کافی شاپی در حاشیه ی خیابان نشسته ام و با انگشتانم عرق دیواره ی لیوان لیمونادم را پاک می کنم و در حالیکه سعی می کنم چهره ی بی حالتی به خود بگیرم ، همچنان با حالتی خانمانه و کمری صاف به صندلی خالیه روبرویم خیره می شوم...

پسرکی بی مقدمه پیدایش می شود ، صندلی خالی را عقب می کشد و بی آنکه منتظر اجازه ی من برای نشستن شود. روی آن در مقابل من می نشیند:

-         سلام خانم، من از شما خوشم آمده و امیدوارم افتخار آشنایی تون را به من بدهید...

نگاهم را از روی صندلی به موهایی با مدل قدیمی پسرک می اندازم و سپس از روی چشمان براقش به شلوار جین رنگ و رو رفته اش و بعد کفش های کتانی نو نیم می رسم . ابرو بالا می اندازم و با نگاهی سرزنش آمیز و متعجب:

    -ببخشید؟ بله؟

  - با اجازتون ازتون خوشم اومده و پیشنهاد دوستی می دم! [ لبخند می زند]

[ با لحنی عصبانی و غیض ناک سرش هوار می کشم] تو خجالت نمی کشی؟ پسرک بی سرو پا به من پیشنهاد می دی؟ چی فکر کردی با خودت؟ پسره ی بی نزاکت ؟ چطور به خودت جرئت می دی به من همچین پیشنهادی بدی؟

[خودش را عقب می کشد،  سعی می کند لبخندش را حفظ کند. بدون اینکه بخواهد نشان دهد توی ذوقش خورده]

-         سنیوریتا شما مشکل فرهنگی دارید

-         [ دود از  گوش هایم در می آید، سرخ می شوم، از روی صندلیم بلند می شوم و داد می زنم] پسره ی بی حیا، مرتیکه عوضی قرمساق ... مرتیکه ی مادر به خطای پوفیوز... توی بی سرو پا به من می گی بی فرهنگ؟

پسرک از صندلی بلند می شود، صندلی را سر جایش می گذارد ، سرش کمی به پایین زاویه می دهد [به نشانه ی خدافظی] دور می شود.

روی صندلیم می نشینم. گردنم را صاف می کنم و ابروهایم را بالا می اندازم . نفس عصبانیتم را فرو می دهم و به خودم افتخار می کنم که حقش را گذاشتم کف دستش و ادب شد. صندلی ه خالی را نگاه می اندازم و بلند می شوم تا بروم برای دوستان دیگرم داستان این رفتار خانومانه و نجیبانه ام را تعریف کنم.

و همچنان با خودم فکر می کنم : چه بی ادب، چه بی فرهنگ

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:5  دست خط ژوکر   | 

تو این کار رو نمی کنی و نه فقط برای اینکه آدم باشعوری هستی و تا اینکه از تو نظر نخواهند و کمک نخواهند نظر و پند نمی دهی، شاید فقط و فقط به خاطر اینکه خودت هم گاهی بدت نمی آید کسانی بیایند و همان طور که تو توانستی تمام آن ها را یک جا تجربه کنند ... حتا اگر گردنشان بگیرد و از لرزه ی بدنشان مدتی مختل شوند.

تو شاید با اینکه مهربانی و با تجربه، ببینی که شاید حتا تجربه های یکسان تنوع خوبی دارند.

و تو شاید فقط برای اینکه مثل من یک آدمی و مهمتر مثل من خیلی چیزها را آن طور می فهمی، کمک می کنی که زندگیم را بی ترس و دغدغه ی شکست تجربه کنم... دوستت می دارم.

و تمام این ها برای من مهمتر از آن شعورت است، چرا که فکر می کنم بهترین آدم ها آنهایی اند که به خاطر تجارب یکسان، تو را فقط و فقط برای ترس شکست از آن تجارب محروم نکنند.

این جاست که باید بگم تو آنقدر خوب بودی و دوست داشتنی که می توانم به تو فکر کنم و بیشتر جرئت کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:30  دست خط ژوکر   | 

باید بگم خیلی جذابه که برای اولین بار خودت تنهایی بری که مترو سوار شی ... جدا از دفعات پیشی که کسی باهات می آد و سعی می کنه بهت مترو سواری یاد بده و استفاده ی بجای امکانات شهری و از جایی به جایی برسوندت که مدام به همون طرفت سرگرمی و اصلن نه مترو سواری یاد می گیری و جذابیت های مترو رو یاد می گیری.

رفتم که یه جوری خودم رو برسونم به مرکز شهر... 

اولین بار بود که شاید توی جایی به این پابلیکی تنهام! شروع کردم قدم زدن و به حجم کارایی که داشتم فکر کردم.

که شلوار عجیب آقایی نگام رو از روی خط مترو به خودش متوجه کرد... ترکیده بودم خنده و اگر به این تنهایی نبودم با آدمی که باهامه می تونستم یه عالم از مضحک بودن تیپ اون آقاهه حرف بزنیم و بخندیم. اینقدر جالب بود و منحصر به فرد که فکر می کردم همیشه آدم کوتوله هایی که توی زمین زندگی می کنند حتمن قیافه و تیپی شبیه اون دارند. پاهای کوتاه که یه شلوار خیلی تنگ پوشیده که سر مچش اینقدر تنگه که باور نمی کنی از پاش رد شده و رفته تو پاش. یه کاپشن حجیم که خیلی هم گرم نشون نمی ده فقط حجیمه و یه عالم زنجیر نیمه ظریف که به شلوار و کاپشنش وصله. صورت بزرگ و موهایی که انگار برق گرفتتش کدر و همه به سمت بالا... و اگه اینها برام تو مترو و زیر زمین عجیب نمی زد تنها چیزی که برام عجیب بود این بود که چرا نوک گوش هاش تیز نیست؟!

کمی بعدتر دختر پسری اومدند ، و اگر از من می پرسیدند باید بهشون می گفتم که در نظر اول و تو دید من چقدررر به هم می اومدند. حتا تیپشون ، تیپی اسپرت که معلومه از جایی از نوع دانشگاه و اینا می آن. و می تونستم بگم پسره می تونست تو تیم بسکتبال یا هندبال باشه و دختره فقط به درد والیبالی یا چیزی از این قسم می خورد... اما مطمئنم که آدم هایی از این قسم بودند که البته براشون تنیس هم ورزش مفرحیه... و صحبت که می کردند. با اینکه چیز مهمی نمی گفتند می فهمیدی تلاش در تفاهم متقابلند و در عین حال بیان عقاید شخصی که شاید اصلن هم مهم نیست. مثلن پسره به هیچ وجه حاضر نبود درس ریاضی مهندسی برداره و با وجود اینکه این با علاقه و نظر دختره نمی خوند سعی می کرد حق رو به پسره بده با اینکه از فواید ریاضی مهندسی براش افاضات می کنه.

سعی کردم در سوار شدن به مترو با اینکه جزو نفرات اول بودم متانت به خرج بدم و مثه یه خانم واقعی اجازه بدم که مردم بنشینند و از هیجان سوار مترو شدن و صندلی پیدا کردنشون کم بشه، که البته وقتی دیدم فقط یه جا دیگه برای نشستن مونده. احساس کردم حالا اینقدرا هم نیازی به خانم بودن نبوده هاااا...

ایستگاه بعد یه پسره که فکر کنم مشکل سو تغذیه ای چیزی داشت چون دستاش همش رگ بود . اومد جلوم وایساد و به 4/5 تا از 10 انگشت لاغرش انگشتر کرده بود که به عقیده ی من انگشتر به اندازه ی بقیه پیدا نکرده بود. با یه ریش  مسخره که به صورت لاغرش زار می زد... و تمام مدت با گوشیش که فک کنم "ان -96" بود ور می رفت... گوشیش رو گذاشت کنار گوشش:

                                                              -   سلام علی، صدامو می شنوی؟

                                                             -    می گن دخانیات اومده جمع کن برو

                                                             -    دخانیات اومده، آره.

                                                              -    خدافظ

موقع برگشتن به خونه آقایی که داشت پیدا می شد به من اشاره کرد که بشینم جاش. خانمش هنوز بغل من نشسته بود و بچه ه داد می زد که من جهادی ام کسی حق نداره به من چیزی بگه یه پسر بچه ی 6/7 ساله و باباهه مادرهو بچه هه رو خوشبختانه جمع کرد و با خودش پیاده شدند و گرنه نمی دونستم اگه بیشتر می موند با یه بچه ی جهادی که به این افتخار می کنه و صداشو می ندازه رو سرش باید چی کار کنم.

نشستم،آقای روبرویی من بدون هیچ دریغی ذل زده بود به چشام . و من هی بهش نگاه می کردم و دوباره نگام رو می دزدیدم اما می خواستم ببینم آیا واقعن بی وقفه فقط به من نگاه می کنه؟که هی نگام رو می نداختم تو صورتش و اونم داشت بهم نگاه می کرد. بعد از مدتی حس  کردم اینم یه بازیه، توام سعی کن تا اونجایی که می تونی ذل بزنی تو چشای یه غریبه که صرفن روبروت نشسته... شاید معذب شد! و تو معذب نشو! و چقدرررررر این کار سختیه چند باری سعی کردم اما باز کسی که بعد مدتی نگاش رو می دزدید من بودم. هد ست تو گوش هاش بود و داشت به آهنگی گوش می کرد. آقایی پهلوش نشست و شروع کرد از ضررهای هد ست گفتن که شما آقای بزرگی هستید و از عواقب این کار خوب با خبرید و مشکل شنوایی و ... پیدا می کنید و آقاهه هم گفت این همه سیگار می کشن با اینکه می دونن ضرر داره، و دوباره آقای بغلی شروع کرد به افاضات اندر باب ضرر های هد ست! آقایی بغل دست من خندید و همین جور که منم خندم گرفته بود برگشت و بهم گفت بنده خدا دیگه تو مترو آهنگ گوش نمی ده!!! خندیدم و گفتم نه آقا حرف بغلیش که تموم شه دوباره هد ست رو می ذاره تو گوشش، مردم ما به پند شنیدن همه جا و از همه کس عادت دارند.

حرف آقاهه تموم شد و هد ست رو گذاشت تو گوشش و ایستگاه بعدی همه پیاده شدیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:17  دست خط ژوکر   | 

برای فرار از هجوم این حرف های بی بهانه.

برای تسلطی ناخودآگاه بر یورش ناجوانمردانه ی فریاد ها!

برای ترسی که از شکست عادت .

برای پاسخی کوتاه و منطقی به بحثی ناروا.

برای شکاندن لحظه های حسرت و سکوت و آه.

برای هراس دردناکی پایان.

برای فراموشی تقصیر و غرض و قصد.

برای آغاز.

برای نیمه جانی بهانه هایی نا رها.

برای نیمه راه.

برای ادامه ی راه ها.

برای نیازها.

برای دوست داشتنی ها.

برای التیام دل شکستگی ها.

برای وحشت شروع شکستگی ها

برای توجیه ناآرامی ها

برای اعصاب فولادی

برای فشار و عصبیت ها

برای عادت کردن ها

برای پایان.

:"خسته شدم"

حرفی، جمله ای، داستانی کامل است برای پاسخ.

وقتی که عادتمان را خسته شویم، وقتی عادتمان خسته شدن است.

خسته می شوم از این عادت... خسته  می شوم از خسته شدن.

و حالم بهم می خورد از تمام این بهانه ها، از تمام این ناتمام ها...

و حالم از این حرف آخر و سکوت بی معنایش بهم می خورد.

" خسته شدم"

همه اش همین است. خسته شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:59  دست خط ژوکر   | 

تازگیا وقت تنهاییم بیشتر شده، وقتایی که نه هستی، نه صدات هست و نه...

نمی دونم، شاید عادت دارم که برای طرح شادسازی روزانه ام دلیلی بیارم، بهونه ای پیدا کنم که از شرایط تازه هم احساس خوبی کنم. دیشب وقتی که رسیدم به اتوبوس و رفتم تنها نشستم روی یک صندلی که اتفاقن بغلیشم خالی بود حس کردم که شاید هیچ وقت نیاد که این صندلی خالی پر نشه! ساعت 9 نشده بود که تازه سوار شدم و فکر کردم باید این تنهاییه یهویی رو با چیزی پر کرد - و اصلن هم حوصله ی هم کلام شدن با آدمای تو اتوبوس رو نداشتم- پس برای اجتناب از حرف زدن با بقیه و رفع تنهایی ام په فه ی دوست داشتنیم رو در اوردم، اما انگار که گوش دادن این آهنگای قدیمی این آهنگای پر خاطره بیشتر آدم رو به خلا یه خلا عمیق می بره... و یهو حس می کنی ولیعصر انگاری تاریک تر شده و باد تو رو تو خودش گرفته ... باورت نمی شه که چقدررررررررررررر دلت برای این تنهاییه تنها تنگ شده بود... چقدر برای ساکت بودن و به باد فکر کردن به تاریکی فکر کردن و برای خودت دلتنگی. چقدر خودت رو کم داری، چقدر دلت ابی می خواد و شب و خودت تنهای تنها... فکر می کنی شایدم بد نیست!

پ.ن: نمی دونم این دوگانگی احساسم کی می خواد دست از سرم برداره، امروز پیش مامان و یه دور هم پیش رامینا نشستم درد دل که خدایی دلم نمی خواد عادت کنم...

من دلم ددر می خواد، من دلم یه عالم این ور و اونور می خواد

پ.ن.ن: دیروز حس می کردم چقدر دلم برای یه جمع دختررررررررررونه، یه عده دوست نزدیک... یه کم دختر که بشه لااقل راحت پیششون خاله زنک بود، تنگ شده. که خدا مراد دلو زود داد و on که شدم فاطیما و شهرزاد و فائزه بودند و دلی از عزای کم دختری در اوردم... این امتحانا تموم شه... من دلم براشون یه عالم تنگ شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:57  دست خط ژوکر   |