پارت وان
یادت بود! انتظارش را نداشتم که یادت بماند. پارسال این موقع ها یا کمی زودتر بود که اولین بار به تو زنگ زدم
"برام یه فال حافظ بگیر"... یادت هست در اون احوال؟؟!! حتا نمی شناختمت اما حتا بهتر از من یادت هست که شعرش چه بوده.
امشب دلم تنگ شد، برایت که همین موقع ها و دوباره بعد از این یک سال، این بار نه به غریبه زنگ بزنم
"برام یه فال حافظ بگیر" ... و به قول تو عجب شانسی دارم که هر جا هستی حافظ پیدا می شود.
شراب خانگیم بس می مغانه بیار
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع
ببین که رقص کنان می رود به ناله ی چنگ
کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
به عاشقان نظری کن بشکر این نعمت
که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
به فیض جرعه ی جام تو تشنه ایم ولی
نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع
پارت تو
امروز می شود که دلت هم می گیرد، اما سرخوشانه! بعد
حس می کنی چقدر آدمی را که دلیل این می شود را دوست داری... برای هیچ،
برای بی ربط اما دوستش داری.به فکر می روی و می روی و اصلن بیرون نمی آیی، برای حسی از او که نمی شناسی اش اما دل تو می
گیرد!
می شود که یادت بیاید به غزلی
" زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم"
***
"ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر"
"جویندگان گوهر دریای حسن تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر"
***
ات ده اند
کسی می گفت اساسن دوست داشتن و
عاشقی پیشه کردن و وصالش در نهایت چیز ه بدی ست به غایت چرا که بت این عشق
بنا به نا کاملی ما آدمیان بعد از وصال می شکند و این دیگر آن عشق نمی شود
که نمی شود. چرا که بتش معیوب است به عیوب ذاتی آدمیان
و آنجایش جالب می شود که من می
بینم، تمام دوست داشتنم در تضادهایم خلاصه می شود و دقیقن همانجا که نه
یقینی هست و نه تفاهمی دوست می دارم. این تضاد ها را که آنتی بت من را می
سازد اینقدر زمینی دوست دارم که اصلن حاظر نیستم از این آدمی بتی بسازم و
ستایشش کنم که تمام دوست داشتنش را مدیون ناکاملی هایشم.
" می خور که عاشقی نه بکسب است و اختیار
این موهبست رسید ز میراث فطرتم "
1. گره ای که با دست می شه وا کرد با دندون وا نمی کنن
*ای لجم می گیره که احساس می کنم،
فقط احساس می کنم که چیزهایی رو می دونم و غصه می خورم اگه ناراحتی شو تهش
ببینم ... اما چه می شه کرد این ضوابط اخلاقی رو که انگار باید دهان آدم
را مهر و موم کرد و حتا اگر بدونی و حتا اگر از تو بپرسند ! ای داد و
بیداد، ای داد و بیداد
2.می گن تفاهم توی زندگی مثه گره ای می مونه که دو سر طناب رو به هم نزدیک می کنه؟؟!؟!؟
** می دونی آدما اساسن دو دسته
اند: دسته ی اول آنهایی که بدواً بهره ی کمی از شعور بردند و بعضا کلن
بهره ای نبردند. و دسته ی دوم که اساسن اصلن مهم هم نیست چون باید بگم تو،
توی دسته ی اول می گنجی و بس. بی هیچ تبصره!
3. احتمالن گره ی طناب دار آخرین گره ای باشه که توی زندگیت می افته.
***"ای بخت سرکش تنگش ببر کش
گه جام زرکش گه لعل دلخواه"
" آیین تقوی ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه"