صاحبخانه کمی پشت در منتظر می شود. و کمی دیگر زنگ می زند... دم در می روم و تمام اثاثیه را، جای او به بیرون پرت می کنم! هاج و واج ،مرا نگاه می کند و خشمی را، که نثار صندلی ها و فرنیچر های قدیمی می کنم! تابلو ها را یک به یک بر سر هم می ریزم...
همین طور در چهارچوب در ایستاده است و انگار می کند، حقیقتن فکری دارم که اینطور می کنم . و من ادامه می دهم به تخت و بالشت و لحاف ها می رسم تمام را،تیکه تیکه می کنم و پنبه های زده شان مثله روده ازشان زده بیرون ،وقتی توی راه پله پرتشان کرده ام. لیوان و بشقاب ها را یک به یک روی سر هم می شکنم... به پذیرایی می روم.تلویزیون فلت عزیزم را که تازه خریده بودم و صاحبخانه حسرتش را داشت، روشن می کنم و گذاشتم ،یک مزخرف گوی دیگر توی قابش پیدا شود. حرف ازدواج دختری با خارجی تبار بود و دخترک بی هیچ ابایی هر چه داشت، با صداقت و خنده های بریده بریده برای روانپزشک بی کار برنامه ی تلویزیونی تعریف می کرد. بی آنکه نگران سوختنش باشم، چنان از دیوار کندمش که خودش قطع شد و آوردمش بیرون، همین طور که صاحبخانه نگاه نگاهم می کرد[ و احتمالن در دل فحش می داد] ، تلویزیون عزیزم را روی تخته پاره های تختم خورد کردم!
مانده بود، گلدان هایی که خیلی دوستشان داشت و موقع رفتنش سفارش آب دادنشان را کرده بود! گذاشتمشان توی ظرفشویی و شیر آب را رویشان باز کردم تا هر چه دلشان می خواهد آب بخورند، برای روزهای بعدیشان هم آبشان را بخورند.تا بداند من همیشه آدم مسئولیت پذیری بودم و هیچ گاه، هیچ وقت از بار فرمایشاتش شانه خالی نکردم. از میز وسط رفتم بالا لوستر را باز کردم و از پنجره انداختمش بیرون[شاید امیدوار بودم بر سر کسی فرود نیاید]. میز را هل دادم و کشان کشان به راه پله رساندم و از آن بالا سرش دادم پایین...!برگشتم در اتاقم ،باید مطمئن می شدم چیزی نمانده. چمدانم را برداشتم و گذاشتم دم در، به آشپزخانه برگشتم و شیر آب را بستم و گلدان ها را، همگیشان را از دالان وسط پله ول کردم پایین.
بسته ای را از روی چمدانم برداشتم. و به همراه چک آخردن حقوقم به صاحبخانه دادم و در را پشت سرم بستم. کلید را درون پاکت گذاشتم و رویش نوشتم "برای او"
برای اثبات رفتنم ،نیازی به هیچ کار دیگری نبود.
نتونستم هیچ اسمی براش بذارم، اگه شما ایده ای دارید. ممنون می شم کمکم کنین!
تو این نوشته دنبال هیچی نمی شه گشت، نه از من و نه از هیچ چیز دیگه ای،بی ربطه بی ربطه... فقط دیشب دیروقت، خواستم بنویسمش. اینجوری×
