تبليغاتX
دست خط ورق 53 ام

دست خط ورق 53 ام

...لوده ای روی زمین راه می رود که هیچ گاه در معرض تاراج زمان قرار نمی گیرد...

بی انصاف دوستت دارم.

بی انصاف دوستم داری.

چه طور دلت می آد ...؟!! حتا ازش حرف بزنی...

چه طور می تونی اینقدر ساده تمام ارزشم رو در یه کفه ی ترازو به چیزی معامله کنی که ذره ای دوست نداری...

لعنتی مرا بفروش... اما به قیمتم لااقل...

دلم رو سخت شکستی... هیچ کس مثه تو اینقدر آسون به ۲ جمله نتونست، اینقدر کافی به ستوهم در آره...

ساده بگویم؟! از تو رنجیدم از تو که پناه تمام وجودم هستی...

از تو می ترسم... از تو که به پناه می آورم... آوردم...

انگار از دو سوی کمرم مرا بکشند... درد به ستون فقراتم می نشیند. به خود می پیچم ... آتش بر استخوانم می زنی! دهانم را با دستمالی سرد می بندی و مشعل از روی چشم هایم می گذرانی؟! دوستم داری... زنده زنده مرا به درد می کشانی... دوستم داری... ؟!

چه طور می تونی... این قدر ساده از نبودنم حرف بزنی؟! اینقدر ساده ارزشم رو به فنا ببری؟! اینقدر ساده تمام آرزوهام رو فراموش کنی؟! اینقدر ساده منو به ننگ ببینی؟!

پیشتر از این بدون اینکه حتا لحظه ای فکر کنم ، بدون اینکه حتا بتونم در کابوسهایم ببینم ... سزای چنین بی ارزشی رو فقط مرگ می دیدم... چقدر خوارم من که هنوز نفس می کشم!!!

باورم کن... کمی به من فکر کن، به خودت... به اینکه دوستم می داری... از مرزهای تنت به تو نزدیکترم. از حضورم به من نزدیکتری... دردهایم را می چشی ، می دانم که تلخ می خوانی... جرئت چنین شکنجه رو چه جوری تحمل می کنی...

انگار که زهر بر زخمم بپاشی منو هیچ می کنی... منو می شکنی... خوب می دانی... می دونی که چه زجری می کشم... درد است که از زانوهام بالا می آد و به کمرم می گیره...تعجب نکن ، حتا به کمک شونه هات نمی تونم راه برم...!!!  به سرطان درد مبتلایم می کنی... ماهیچه های پام هی منقبض می شن و تمام نیروی این چند سال مقاومت از کف پام به سطح سرد زمین بیرون می ره... تمام پناه این روزهام ... تمام پناه هر روزهام... تنها پناه بی روزی هام...

چه طور می توانی؟!

برایت کوچک نیستم... به مصلحت کوچکم نکن...!!!

چند بار دیگر برایت از درد بخوانم؟

دلت می آید؟!

دوستم داری... هزار با بیشتر از آنچه من تو را...

دلت می آید؟!

درد زخمه ی تو بیش از نیشتر دیگران بر دلم نشست و مرا از درون شکست...!!!

دلت آمد؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 5:59  دست خط ژوکر   | 

ساده ... حتا کمی ساده تر !!!

کمی چاشنی خسته دارین؟! به زندگی افزوده... سرد  بنوشید...!!!

دلم گرفته ...

دلم تنگه ...

شاید... (؟)

یاد یه جمله از یکی از دوستان می افتم که می گه: " من در این غربت نزدیک به دنبال کسی می گردم که می دانم نیست"...

دم دست کسی یه ورق سفید نیست؟! نصفه ، باطله،مچاله هم باشه ممنون می شما... نبود؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:50  دست خط ژوکر   | 

حس یه نفس آرامش از جنس تقلبی...

فکر یه دهن دل خوشی اما از رنگ پلاستیکی...

فکر یه خیال آروم و بی فکر... تصور یه هیچه سرشار... اما به طعمه دروغی...

سفسته ی حسی؟! پر کردن جاهای خالی جدول به کلمه های ۳ حرفی، که هیچ کدومشونم جواب جدول نیس...

توجیه خالی کردن یه دنیا آتاشغال از توی یه برکه و ریختنش تویه اقیانوس...

بوی خنک نعنا از توی حجم سنگین درد... سرمای توهمی توی چله ی تابستون!!!

از کجا ؟! به کجا؟! ... تشابه؟! تقلید؟! دایره... از اول تا به اول...!!!

فراموشکاری... سهل انگاری... رنجیدن خاطر ... یه سطل اشک... ۲ هوا فریاد... یه جین درد... یه دنیا طلبکاری!!! طلبکاری به همین دنیا...

تنها... راهنما؟! فانوس دریایی و نورش توی حجم سیاه ابرا...؟! دروغه دنیا... باد موافق!!! خشکی قلابی؟! راهنما؟! ناخدا... درد و تشنگی؟! طوفان و باد و بوران؟! یه جزیره... یه خشکیه واقعی؟!

ناخدا...

پنهان/دردناک/سوال/پشیمون؟!/آهنگ/فکر/فکر/فکر.../.../پل های شکسته/ رضایت؟!/ خیال راهت؟!/ آرامش/ سکوت/ پاسخ/تعریف/توصیف/فکر/ اعتماد؟!/ بی اعتمادی/ اطمینان؟!/قول؟!/ توانایی/ ناراحتی/ فکر/فکر/ راست/راست/ خیال/تئوری/سکوت/درد/فراموشکار/احمق؟!/لذت؟!/رفت/یه حس قلابی/ عدم اطمینان/۱۰۰/ اشک؟!/ بغض؟!/یادآوری؟!/ بازگشت؟!/ بن بست/ ...

ابی؟!

حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست

باور؟!

... یه دیوار سیاه یه لوح سفید یه مداد سیاه و یه گچ سفید...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:59  دست خط ژوکر   | 

وقتی دیگه چیز خاصی نداری برای از دست دادن اون وقته که شرفتو دو دستی می چسبی و به هر قیمتی که شده از تمام تک سلول هات بت شخصیت می سازی و نفس تک تک این سلول هایی که تا دیروز حتا نمی دیدشون برات حیاتی می شه !!! با تمام وجود می چسبی به چیزایی که برات موندن ... حتا اگه رویاهات باشن حتا اگه هیچ کس دیگه جز خودت نبینتشون ... حتا اگه فقط ازشون یه اسم مونده باشه... حتا اگه یه عکس سیاه سفید از یه برگی باشه که هیچ وقت بازی نمی شه!! حتا اگه رویای یه داستان تخیلی توی برگای یه کتاب قدیمی باشه ... حتا اگه دیگه تو ذهن خودتم هیچ نشونی از حیات و روشنیش نباشه ...!!! حتا اگه تمام چیزی که داره خیالت از وجود یه هیچ بزرگ باشه یه هیچ که دیگه توش هیچی هم نباشه...

یه خط سکوت ... یه نقطه سر خط

اینجا هیچ راهی به پایان نیست، از اول از وسط از آخر ... از هر نقطه موهومی که حتا مختصاتت نمی شناستش... از هر کجا ، از هر ناکجا حرف شروعه!!... شروعی که هیچ آخری نداره... شروعی که جز شروع هیچی دیگه با خودش نداره ... انگار که یه حرف تکراری هی از هر جا شروع شه...!!! یه حرفی ، یه صدایی ، یه شروعی بی پایان مثه صدای به هم خوردن دو تا فلز...

وقتیه که شاید از عدم به گوشت آرزوی یه پایان می پیچه ... یه آخری که فقط تموم باشه ... یه نقطه که دیگه نره سره خط... !!!

اما دوباره ...

یه خط سکوت... یه نقطه... سر خط

هر بار که شروع می شه همین که از وسطای خط می گذری به خودت نوید میدی که این بار تا آخر خط می ری(!) این بار می ری که جملت تموم شه ... داستانت تهش یه فاصله بگیره تهش با یک فونت پر رنگ نوشته بشه پایان ... اینجاست که جلد کتابو می زنن ... در کتاب می بندی و مثه قصه پریان فقط یه نوبت می خونیش...!!! مثه همون قصه ها تا ابد یاد تمام خط های داستان هستی اما خیالت جمع که در کتابو بستی و دیگه هیچی نمی تونه بازش کنه چون تو حفظیش... اما همین که به آخرای خطت می رسی و به خودت می گی این خط آخرشه این دیگه تموم شد که ، نقطه ...

فاصله ...

سر خط!!!

اینجا هیچ کس به آخرت ... اعتقادی نداره...ایجا روز آخری نیست !!! از عدم ... تا به ابد نداره... روز حساب کتابی نیست ... روز قیامتی هم نیست ... بهشت و جهنمی نیست... برزخیم... به ابد برزخی.. مرگی نیست، به خیالت خوشه زندگی تا به ابد! اینجاهاش که می رسی می بینی گول خوردی ، اینجا ابد نداره که...  بعد اونوقته که به مرگ بی قیامت ، بدون زندگی دوباره ، بدون بهشتی و جهنمیش راضی می شی!!! راضی نمی شی ، آرزوت می شه!!!

یه خط سکوت... یه نقطه سر خط

سعدی می گه هر کی دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید... راس می گه اما اگه بشه ... مهم نیست که دست از چی می شوری ... مثه پوستت از دستت جدا نمی شه!!! تا حالا چی بوده که نگفتی ؟!  این داستان از چیا خالیه؟! چی بوده که حتا تو گوش خودت تو دلت هم از زمزمش می ترسیدی؟!  حجابی نیست... فریاد بزن...!!! خیالی نیست... تو این دخمه سرد جز دو تا گوش دیگه گوشی نیست... !!! اونام اینقد تو خودش فریاد زده که از تو دیگه کره...

یه خط سکوت... یه نقطه سر خط

سکوت

سکوت

سکوت

دیوار... دیوار... دیوار... یه دیواره نمناک... سرد... خاکستری... دیوار

فاصله ... پنجره... پنجره... طعم گس آفتاب

پنجره م ... پنجره من !!! ... گرم ... روشن...

.

.

.

پنجره ام به دیوار وا می شه... خیالش گرم... آفتابی... روشن... حضورش سرد... خاکستری... رو به دیوار

همین جا بشین... بخواب... خواب یه گوی گرم آتیشی و ببین ... یه توپ که اگه باهاش بازی کنی تمام پوست و استخونتو بسوزونه...برسه به آخر... یه رویای شاعرانه... یه رویای عاشقانه؟؟!!... یه رویای کودکانه ... رویای بازی با یه توپ...

اما این داستانو...

یه سکوته... یه نقطه... سر خط!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:11  دست خط ژوکر   | 

در انتهای رفت و آمد این یادهای بی حضور واژه هایم به تلاقی واژه هایش سلام می داد ...

در اندیشه ی مواج این روح حساس که به چپ و راست روزمرگیم مشت می کوباند بی ماواتر از واژه هایی که در ذهنم پرپر می زد به خواب پناه بردم ، به آن که معبدی برای آشفتگی هایم بود و او چون کشیشی که توبه کاری را از صومعه براند و پناهش ندهد مرا نیز به گورستان داغ خاطره ها برد... به تکه خاکی پشت به صومعه !! تکه خاکی همیشه پذیرا، جاودان با دهانی باز...

خاک هنوز به اجساد فروخفته یشان داغ است... هوهوی نفسشان در باد گوش هایم را با خود می برند، و عجب آنکه اگر چشمانم به نشانی گورها به جست و جو باشد دیگر هیچ پلاکی مرا افاقه نمی کند، که هر کدام کودکانی از یک خون و ریشه اند ... و عجب از این نیاکان پر ثمر و عجب از خاک که سخت به فزونی هر کدامشان پذیرنده تر است. و حال نمی دانم به سوگ عزایشان باید اشک ریزان بنشینم و یا فقط خاطری از حضور گرمشان زنده دارم؟!!

شب سرد ، زوزه می کشد مهتابش بس غریب با تن منست اما هراسی نیست خاک اینجا بس پذیراست به بوی هر تن و بس آشناست گویی به گهواره ی کودکانم آمده ام ، که شاید چنین آشنا!

خطوط تازه و خاک خورده ی قبر ها به رگبار مهتاب بس آشناتر بود ،چه گرم این خاک و چه یخزده این مهتاب... و گر مهتاب به جلوه ی فریبنده به هر رهگذار فریباتر آید، آه من دانم که این مهتاب به خاک انسان به خاک منیت بس بیگانه سرد است... خون داغ از میان چاله ها می جوشد اما در حصار سرد و بی روح واژگان مهتاب به جا می ماسد انگار... زمزه ی این تندباد واژه هایش تازه نیست و یا به گوشم ناآشنا ... که همان لوح های تازه تازه پاره اند بر گورها...

اما عجب که این مرده یادها گوشهایم را با خود برد و این تندباد و حضور حتا صدایش به گوش نمی آید... این شکسته خطوط خاکی عجب بر دل می کوبد و این مهتاب حتا به چشم نمی آید... که مهتابش شاید فریبنده اما به حصار شیشه ایست سرد و دافعه دارد بر دلم انگار که دروغیست شاید ، یا نورش را به وام دارد که دل را نمی لرزاند و یخش آب نمی کند... نورش گرما ندارد و جلوه اش برای کسی که نور واقعی چشیده است قلابیست حکما!!!

چه عجیب است مرا که چنان از پلاک های هر گور که می خوانم آنچه از نفیر باد و حضور به گوشم می آید مصراع به مصراع ، واج به واج همان است اما چه غریبانه با هم یکی اند این واژه ها...

نمی دانم که باید به سوگ این کودکان خفته نشست یا نه؟! اما همین که به تلاقی یادها می نشینم وجودم شبنم وار به پیکره ی بی جانشان سجده می کند ...

بیادم نمی آید که به زیر کدامین یادواره دعا خوان افتادم ... اما همین که چشم گشودم نور گرم شمع های صومعه پلک هایم را می سوازند...

صومعه پذیرایم بود ... چون خواب... چون خاک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:17  دست خط ژوکر   | 

تو می گی که اینطوری نیست!

و من: بر منکرش لعنت

می گی اما این هست

و من : بر منکرش لعنت

و می گی که حالا این طوری

و من : بر منکرش لعنت

می گی آخه باورت می شه

و من : بر منکرش لعنت

و تو : نه!! ... 

و من : بر منکرش لعنت

و تو : آخه این فکر احمقانه و بچگانه ست

و من : بر منکرش لعنت

و می گی که فلان و بهمان

و من : بر منکرش لعنت

.

.

.

و می گی و تو می گی و می گی...

و من : بر منکرش لعنت

خیالت خوشه و من به خیال خوش تو خوش!! راضی از این بحث دوستانه می گی که همین و می ری... و می دونی که حرفی رو حرفت نیست کارت درست ... "بر منکرش لعنت"

و من :می شمارم چند بار لعنت ...

د لعنتی این قدر که لعنت شدی رکورد یزید و شکوندی...می تونی کلید جهنم و از خدا بگیری...!!!

(به قول یکی از دوستان ای کاش اینجا شکلک لبخند تلخ داشت)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:43  دست خط ژوکر   | 

The kingdom of God is inside you, and all around you .not in buildings of wood and stone! split a piece of wood and Iam there!!! lift a stone and you will find me

...

    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:50  دست خط ژوکر   | 

هیچی..

حسابای سر انگشتیمم درس جواب نمی دن! به سال که حساب کنی هیچی نمی شه. خب حالا بذاریم پای ماه و روز که اگه روزش بخواد جواب بده یعنی اینکه حالا یه عددی...

تجربه رو هم که بگی فایده نداره دنبال یه کلمه بهتر بگرد یه چیزی تو مایه های یه حس!!! حس ۶ ام چی بود؟ نه، خب ۷ امش ؟؟؟ یادمه تو یه فیلم راجع به این حرف می زد... یکمی ای شبیه هستا اما ... بذار دقیق باشه می گیریم ۸ ام حالا که به همه چی عدد می دن تا ثریا منم بذار عدد بدم!

شبیه زندگی قبلیت می مونه به همون دقت می تونی تکرارش کنی!! یادت می آد؟ دفه ی پیشم که پاتو گذاشتی اینجا یهو افتادی و مردی... حالا این بار با اینکه می دونی دوباره اگه پاتو بذاری ریقه  رحمت و سر کشیدی و می شه ۱ جون دیگه که واست می مونه اما انگاری که نتونی جلو خودتو بگیری یا یه چیزی هولت بده با اینکه می دونی بعدش چیه پاتو بر می داری که...

... هیچی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:10  دست خط ژوکر   | 

خب اینجور وقتا می گه که:

"وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران             تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:18  دست خط ژوکر   | 

این چند وقته زدم تو خط شجریان و همایون! یهویی کنسرت بمش رو گذاشتم ... اولین ساز و آوازش

چقده که سعدی بهم حال داد با این شعر گفتنش و چقد شجریان حالمو خوب کرد...

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش             نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش                  وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

   هر که از یار تحمل نکند، یار مگویش                     وانکه در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش

 به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق                       مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

گفتم از ورطه ی عشقت بصبوری بدرآیم                     باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهد ما با تو نه عهدیست که تغیر بپذیرد                      بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

گر فلاطون بحکیمی مرض عشق بپوشد                      عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

نرسد ناله ی سعدی به کسی در همه عالم               که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش

...

   هر که از یار تحمل نکند یار مگویش                       وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:15  دست خط ژوکر   |