بی انصاف دوستم داری.
چه طور دلت می آد ...؟!! حتا ازش حرف بزنی...
چه طور می تونی اینقدر ساده تمام ارزشم رو در یه کفه ی ترازو به چیزی معامله کنی که ذره ای دوست نداری...
لعنتی مرا بفروش... اما به قیمتم لااقل...
دلم رو سخت شکستی... هیچ کس مثه تو اینقدر آسون به ۲ جمله نتونست، اینقدر کافی به ستوهم در آره...
ساده بگویم؟! از تو رنجیدم از تو که پناه تمام وجودم هستی...
از تو می ترسم... از تو که به پناه می آورم... آوردم...
انگار از دو سوی کمرم مرا بکشند... درد به ستون فقراتم می نشیند. به خود می پیچم ... آتش بر استخوانم می زنی! دهانم را با دستمالی سرد می بندی و مشعل از روی چشم هایم می گذرانی؟! دوستم داری... زنده زنده مرا به درد می کشانی... دوستم داری... ؟!
چه طور می تونی... این قدر ساده از نبودنم حرف بزنی؟! اینقدر ساده ارزشم رو به فنا ببری؟! اینقدر ساده تمام آرزوهام رو فراموش کنی؟! اینقدر ساده منو به ننگ ببینی؟!
پیشتر از این بدون اینکه حتا لحظه ای فکر کنم ، بدون اینکه حتا بتونم در کابوسهایم ببینم ... سزای چنین بی ارزشی رو فقط مرگ می دیدم... چقدر خوارم من که هنوز نفس می کشم!!!
باورم کن... کمی به من فکر کن، به خودت... به اینکه دوستم می داری... از مرزهای تنت به تو نزدیکترم. از حضورم به من نزدیکتری... دردهایم را می چشی ، می دانم که تلخ می خوانی... جرئت چنین شکنجه رو چه جوری تحمل می کنی...
انگار که زهر بر زخمم بپاشی منو هیچ می کنی... منو می شکنی... خوب می دانی... می دونی که چه زجری می کشم... درد است که از زانوهام بالا می آد و به کمرم می گیره...تعجب نکن ، حتا به کمک شونه هات نمی تونم راه برم...!!! به سرطان درد مبتلایم می کنی... ماهیچه های پام هی منقبض می شن و تمام نیروی این چند سال مقاومت از کف پام به سطح سرد زمین بیرون می ره... تمام پناه این روزهام ... تمام پناه هر روزهام... تنها پناه بی روزی هام...
چه طور می توانی؟!
برایت کوچک نیستم... به مصلحت کوچکم نکن...!!!
چند بار دیگر برایت از درد بخوانم؟
دلت می آید؟!
دوستم داری... هزار با بیشتر از آنچه من تو را...
دلت می آید؟!
درد زخمه ی تو بیش از نیشتر دیگران بر دلم نشست و مرا از درون شکست...!!!
دلت آمد؟!
